راهبۀ من | مُحی کاربر انجمن
سلام:-2-25-:
خوب و بد داستان رو نمیدونم خب خودم از موضوعش خوشم اومد و یه خورده واسه خودم نوشتم واسه غزال هم گذاشتم بهم گفت قشنگه و بزارم سایت پس همه کاسه کوزه ها سرو اون:-2-27-:
__________________________________________________ _______________________________
مامان اروم اروم لقمه ها رو میزاره دهنم،مثه بچگی هام...چقدر دلم واسه اون موقع ها تنگ شده،اون موقع ها صمیمی تر بودیم....
-مامان بسه دیگه نمیتونم بخورم.
-بخور یاسی...دیشب هم شام نخوردی میری مدرسه ضعف میکنی.
-به اندازه کافی خوردم باور کن دیگه جا ندارم.
-پس پاشو لباستا عوض کن و بریم دیگه!
گلوم خشک شد نمیدونم چرا ایقندر استرس دارم...میترسم برم.. از محیط جدید میترسم....میترسم مسخرم کنن درست مثله دختر دوست بابا ..البته دوست که چه عرض کنم فکر نکنم بابا زیاد ازش خوشش بیاد!
اسمش آنا بود!بهم میگفت این تیکه پارچه چیه میندازی رو سرت؟!هوا به این خوبی چرا لباس استین بلند پوشیدی؟!بعدش هم با یه لحن مسخره ای گفت:
-چیه نکنه میترسی پسرای بخورنت؟!نترس بابا پسرا دیگه اینقدر هم بی سلیقه نیستن.
جوابشو ندادم دوست نداشتم سر این چیزا باهاش کل کل کنم...اون که عقاید ما رو درک نمیکرد پس بهتره بی خیال شم...
ولی الان خیلی میترسم دارم میرم تو جمع یه سری ادم که مثله انا فکر میکنن...یعنی هر روز باید این حرفا رو تحمل کنم؟!نکنه بخوان همش تحقیرم کنن؟
با صدای مامان از فکر و خیال اومدم بیرون.
-یاسی پاشو دیگه..چرا اینقدر دست دست میکنی؟
سرمو اروم تکون دادم و رفتم اتاقم....لباس مدرسمون فرقی نداشت چی باشه ولی باید حتما شلوار مشکی و بلوز کرم میپوشیدیم.دیگه مدلش به خودمون ربط داشت...خوبه باز مدل لباس به عهده ی خودمون بود!اگه فرم مخصوص داشت احتمالا بدبخت میشدم!مثل بعضی از مدرسه ها که دامن و بلوز واسه دخترا هست!خوبه که همچین چیزی نیست وگرنه باید از مدرسه خدافظی میکردم!مطمئنا بابا نمیزاشت دیگه مدرسه برم...سر همین که مدرسه قاطی هست هم کلی واسم خط و نشون کشید که چیکار بکنم و چیکار نکنن!حتی تو رابطم با دخترا هم واسم تعیین تکلیف کرد میگفت با دخترای جلف نگردد...با اونایی که دوست پسر دارن دوست نشو...و کلی چیزای دیگه!از همون موقع فهمیدم باید قید دوست رو هم تو مدرسه بزنم مطمئنم کسی مطابق چیزی که بابا میخواد واسه دوستی پیدا نمیشه!عیبی نداره شاید اینجوری راحتتر باشم.
لباسم عوض کردم ..کیفم رو هم از شب قبل اماده کرده بودم...یه شال همرنگ لباس هم انداختم رو سرم و موهام رو هم خوب پوشوندم...خب همه چی امادس....یه بسم الله زیر لب گفتم و از اتاق رفتم بیرون.
-مامان من امادم
کلی نصیحتای مادرانه ریخت رو سرم و اخرش هم گفت:
-خب دیگه برو مادر راننده ی بابا بیرون منتظره..خودش ادرس مدرستو بلده ظهر هم خودش میاد دنبالت.
-باشه مامان خدافظ.
-به سلامت.
ادامسم رو نصف کردم و خوردم فکر کنم اگه کسی بهم میگفت به چی معتادی می گفتم به ادامس که واقعا هم معتاد بودم بهش... سوار ماشین شدم و یه سلام اروم دادم...خب اینم از رفت و امدم ..فکر میکردم خودم میتونم برم یا مامان میبرتم ولی بیخیال مهم نیست..باز خوبه راننده ی بابا ایرانی بلده اینجوری راحتترم.
-بفرمایید خانوم رسیدیم.
از پنجره یه نگاه به بیرون کردم نفسم رو دادم بیرون و از ماشین پیاده شدم.
-مرسی..خدافظ
در رو بستم به در ورودی مدرسه خیزه شدم..
بابا نمیخوان که سرتو ببرن برو دیگه...نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم یه چیزی از اینکه بخوام برم مدرسه منو میترسونه ولی نمیدونم چی!!میدونم ترسم از اینکه به خاطر حجابم مسخرم کنن نیست ...ولی پس چیه؟!چیه که اینقدر بهم استرس وارد میکنه؟
خدایا به امیدتو
اروم قدم برداشتم و سعی کردم خونسر باشم..میدونم که موفق بودم ..رفتم تو مدرسه...به اطرافم توجهی نکردم و دنباله دفتر مدرسه گشتم...اه چرا پیداش نمیکنم؟!..بهتره از یکی بپرسم
یه چندتا دختر پسر یه گوشه وایساده بودن و داشتم با هم حرف میزدن رفتم سمتشون و به زبون خودشون گفتم:
-ببخضید..
برگشتم سمتم.
-سلام...دنباله دفتر مدرسه میگردم میشه یه کمکی بکنین؟
سعی کردم لهجم ضایع نباشه ولی هنوزم وقتی میخوام به زبنوشون حرف بزنم لهجه دارم نمیتونم مثله خودشون حرف بزنم،گاهی هم اشتباه میکنم.
یه دختر موطلایی با تمسخر نگام کرد و گفت:
-فکر کنم اشتباه اومدی اینجا کلیسا نیست.
پسری که بغل دستش وایساده بود یه صلیب رو سینش کشید و گفت:
-خواهر روحانی سلام منو به پدر به برسونید....این هفته هیچ گناهی نکردم..حتی دیشب اصرار کرد برم تو تختش نرفتم...باور کن راست میگم.
یه تعظیم کرد و بعد هر چهارتاشون زدن زیر خنده.
بی تفاوت گفتم:
-خب شما که دفتر رو بلد نیستید از اول میگفتین!دیگه این قدر چرت و پرت تحویل من نمیدادین.
بی توجه به حرفاشون از کنارشون دور شدم و تصمیم گرفتم خودم دختر رو پیدا کنم.....
بعد کلی اینور اونور گشتن بالاخره پیداش کردم..
یه چندتا ادم بزرگ تو دفتر نشسته بودن و چایی میخوردن!البته فکر کنم قهوه باشه اخه اینجاها که بیشتر قهوه میخورن...بهشون میخورد معلم باشن...یکیشون برگشت سمتم و گفت:
-چیزی میخوای؟
-سلام من دانش اموز جدید هستم امروز روز اولم هست که میام بهم گفتن هروقت اومدم یه سر برم دفتر مدیر ببخشید اقای مدیر هستن؟
یه زن سی و چندساله بلند شد و گفت:
-تو باید یاسمن باشی....دنبالم بیا.
یه لبخند زدم و دنبالش راه افتادم.چه قد بلندی داشت کنارش حس یه کوتوله بهم دست میداد.در یه اتاق رو باز کرد و بهم گفت:
-بیا داخل.
رفت پشت میز نشست و گفت:
من جسیکا سان هستم.مدیر مدرسه.
با تعجب بهش نگاه کردم اخه فکر میکردم مدیر یه مرد هست.
-منم یاسمن وَرمَزیاری هستم.
یه لبخند زد و گفت:
-فکر کنم تو جز اون دسته دانش اموزایی هستی که باید حتما به اسم صدات کنم فامیلیت سخته.
یه لبخند زدم و گفتم:
-حب اسممو یاسی بگین همه اینطور صدام میکنن.
-باشه یاسی...بیا این برگه رو بگیر توش ساعت درسات و شماره ی کلاسات مشخصه .
برگه رو گرفتم و یه مرسی هم گفتم.
-خب دیگه میتونی بری مطمئنم میتونی راحت کلاستو پیدا کنی.
-بله ممنون.
به سمت در رفتم که یهو صدام کرد.
-بله؟
-میخواستم یه چیزی بهت بگم....لگه اینجا کسی چیزی بهت گفت یا مسخرت کرد ناراحت نشو کم کم عادت میکنن و باهم دوست میشید.
یه لبخند زدم و گفتم:
-باشه حتما امیدوارم همین طور باشه.
-مطمئن باش همین طوره..خب دیگه برو ..روز خوش.
-خدافظ.
کلاسم رو راحت پیدا کردم .خانم سان درست میگفت پیدا کردنش راحت بود...رفتم تو کلاس ...تنها نیمکت خالی اخرکلاس بود ...کیفمو گذاشتم رو زمین کنار نیکمت و نشستم بعضی با تمسخر نگام میکردم بعضی ها اصلا نگام نمیکرد نو به کارشون میرسیدن بعضی ها هم بیتفاوت بودن....گردنبند الله م رو گفتم تو مشتم و یه نقس عمیق کشیدم.معلم اومد تو به احترامش از جا بلند شدم ولی بقیه نشسته بودن منم سریع نشستم سره جام.
معلم:
-صبح بخیر.
تک و توکی جوابشو دادن.
-بچه ها امروز یه شاگرد جدید داریم که از..
در کلاس باز شد و یه پسر با قیافه ی خوابالود اومد داخل...یهو کلاس شلوغ شد بعضیا دست زدن و بعضی ها هم سوت زدن...پسره بی توجه به جو کلاس و معلم داشت دنباله جای خالی میگشت که بشینه یه نگاه به اطراف کلاس کردم تنها جای خالی کنار من...وای نه همین یه قلم رو کم داشتم...اومد سمتم و کیفش رو چنان انداخت رو نیمکت که سه متر پریدم هوا..سرشو گذاشت رو میز و چشاشو بست.
معلم:
-ایان بار اخرت باشه سرکلاس من دیر میکنی صبحا میتونی 10 دقیقه زودتر بیدارشی که دیرت نشه وگرنه دیگه پاتو نزار تو این کلاس.
پسره دستش رو اورد بالا اروم تکون داد و به ادامه خوابش رسید.
معلم:
-خب داشتم میگفتم امروز یه دانش اموز جدید داریم که از ایران اومده اسمش یاسمن هست چطوره که بیاد جلو تا بیشتر باهاش اشنا بشیم.
بعضیا برگشته بودت و بهم نگاه میکردن اروم از جام بلند شدم و رفتم کنار معلم وایسادم.کف دستام عرق کرده بود.
-خب یاسمن از خودت بگو.
-مم سلام همگی من یاسمن هستم همه بهم میگن یاسی شما هم هرجور راحتین صدام کنین...یه هفته ای میشه به خاطر شغل پدرم اومدین اینحا و قراره دو سال اینجا باشیم ..همین.
-ببینم سرماخوردی یا یه چیزی تو گلوت گیر کرده که اینطور حرف میزنی؟!
همه به حرفش خندیدن ولی به نظرم حرفش بامزه نبود!صدای همون پسره بود که دیر اومد.ایان!حتی سرشو از رو میز هم بلند نکرده بود.
معلم:
-خوش اومدی یاسی امیدوارم دوستای خوبی باشیم ..برو بشین.
معلم رو همه اقای هانس صدا میکردن ادم پرحرفی بود به نظرم... وسط درسش چرت و پرت زیاد میگفت یه جورایی خسته کننده بود!ایان که همونجور خواب بود یه نگاه بهش انداختم ..سرش رو کج گذاشته بود رو میز و دهنش هم یه کمی باز مونده بود...یکی از چشاش یه خورده باز بود انگار که خواب نیست خندم گرفت یاد احسان پسرخالم افتادم اونم وقتی میخوابید چشاش نیمه باز میموند...رومو ازش برگردوندم و همهی حواسمو به معلم جلب کردم.
زنگ خورد ..اقای هانس:بچه ها سرکلاس من ترتیب نشستنتون همین باشه جلسه بد نباید عوضش کنین فقط جک تو جاتو با سوزی عوض کن...اینجوری بهتره نمیخوام مثله سالای قبل دردسرسازای کلاس یه گوشه جمع بشن....
صدای اعتراض بچه ها بلند شد:
-مگه ما بچه ایم جاواسمون باز مشخص میکنین؟
-جاها تکراری میشه
-من اینجا راحت نیستم.
وووو
اقای هانس اهمیتی نداد و از رفت بیرون.یه نگاه به برگه ای که مدیر داده بود کردم باید برم کلاس c سریع وسایلمو جمع کردم که مثل زنگ قبل محبور نباشم اخر کلاس بشینم و میخواستم یه بغل دستیه دختر پیدا کنم..
کلاس سی فرق چندانی با با کلاس قبلیمون نداشت هنوز کسی نیومده بود رفتم رو نیمکتی که کنار پنجره بود نشستم ...یه چندتا دختر با سر و صدا اومدن تو کلاس و کیفاشونو رو میز ول کردن و رفتن بیرون...
-هههه روز اول که داره به خیر میگذره مثلی که کسی کاری به کارم نداره.
شالمو کشیدم جلو موهایی که زده بود رو پوشوندم همون موقع یه 6-5 تا پسر باصدای بلند اومدن داخل اون پسره ایان هم باهاشون بود وسطشون وایساده بود و داشت نطق میگفت مثلی که خواب از سرش پریده!رفتن نیمکتای اخر و نشستن رو میز دوتاشون هم نشستن رو میز...سروصداشون رو اعصابم بود سرمو گذاشتم رو میزو چشام رو بستن.
این زنگ فیزیک داشتیم..درسی که عاشقشم حاظرم تمام هفته ریاضی فیزیک بخونم ولی درسای حفظی رو نه...حس کردم یه سایه ای افتاد رو سرم اروم لای چشام رو باز کردم و دیدم اون پسرا جلوم وایسادن.سرم رو از رو میز بلند کردم و بهشون خیره شدم.
یه پسره که صورتش پر از کک مک بود بهم گفت:
-تخت خواب بیارم واست؟
جوابشو ندادم و همونجور بهشون نگاه کردم.
یکی دیگشون گفت:
-ببینم واسه تختت همراه نمخوای؟
بازم چیز نگفتم..ایان که وسطشون وایساده بود گفت:
-ببین اسمت چی بود؟
-یاسمن ...یا همون یاسی.
یه دوسه بار زیر لب اسمم رو زمزمه کرد و بعد گفت:
-از طرز تلفظش خوشم نیومد تو دهن خوب نمیچرخه.
-مشکل از دهنه توه!
با تمسخر گفت:
-چی ؟1نشنیدم..بلندتر بگو.
یه پوزخند تحویلش دادم و گفتم:
-این دیگه مشکل از گوشای توه.
-هه مثلی که روت زیاده ولی ببین خواهر روحانی اینجا نباید زبونتو دراز کنی وگرنه بد میبینی!
-بدتر از قیافه های شما که الان جلوم وایسادین فکر نکنم بدتری هم باشه که ببینم.
از جام بلند شدم و میخواستم از کلاس برم بیرون که دوباره صداش رو شنیدم که میگفت:
-خواستم بهت هشدار بدم ...حواست باشه چیزی نشه که از مدرسه فراری بشی.
اروم واسه خودم گفتم:
-باش تا صبح دولتت بدمد.
همین که پام رو گذاشتم تو حیاط مدرسه صدای زنگ بلند شد!چرا اینقدر کم بود؟!
دوباره همون راهی رو که اومده بودم برگشتم و بدون توجه به بقیه رفتم سرجام نشستم...
ایان و دوستاش همش کلاس رو بهم میریختن و خوشمزگی میکردن....واقعا رو اعصاب بودن مونده بودن چرال معلم چیزی بهشون نمیگه!حتی یه توجه هم نکنه و درس خودش رو میده من اگه جاش بودم با اردنگی مینداختمشون بیرون یه نگاه خصمانه بهشون انداختم و دوباره سعی کردم حواسمو به معلم بدم.
-خانم میدونستید یه شایعه تو مدرسه افتاده؟!
اینو پسری که کنار ایان نشسته بود گفت اسمش جک بود.از تو کلاس فقط اسمه این گروه 5نفری رو یاد گرفتم .ایان جک رابرت فرانک الکس....
معلم بازم به حرفش توجهی نکرد و ادامه درسش رو داد.
الکس:
-میگن شما 31 سالتونه ولی هنوز...
صدای اروم ایان اومد که گفت:
- باکره این.
شلیک خنده همه بلند شد.مبهوت مونده بودن که اینا چی میگن!اخه این مسائل به اینا چه ربطی داره؟!
حتی یه اخم هم رو صورت معلم نیومده!انگار که صدایی نیومده..نکنه کره؟!یا ضعف شنوایی داره؟!اخه چرا چیزی بهشون نمیگه...
اعصابم خورد شده بود چرا این زنگ تموم نمیشه؟!چرت و پرتای اونا و پچ پچای تمسخرامیز بچه ها مثل سوهان رو اعصابم بود..بالاخره صدای زنگ اومد به سرعت وسایلمو جمع کردم و رفتم تو حیاط صورتمو گرفتم زیر اب که شاید یه خورده اعصابم بیاد سرجاش که اومد.
زنگای بعد هم مثل زنگ دوم بود بازم حرف های مزخرف اون گروه مسخره و سکوت معلما!مثلی که کار همیشگیونه!هیچکس هم بهشون هیچی نمیگفت شاید عادت کردن!
جک:
-اقای اسمیت راست میگن با مدیر ریختین رو هم؟!
جواب مثل همیشه سکوت.
جیمز:وااااااااااو چطوری مخه اون عجوزه رو زدین؟!
ایان پس گردنی ای به جیمز زد و گفت:
-احمق باید بگی جطور اون عجوزه مخ معلم رو زده!!!
رابرت:
-ای بابا ایان مگه معلم مخ هم دارن؟!
همشون هرهر زدن زیرخنده!به معلم نگاه کردم تا عکس العملشو در برار این بی احترامی ببینم ولی هیچی !وای چه تحملی داره!
رو کرد به رابرت و گفتم:
-ما ایرانی یه ضرب المثل داریم که میگه "کافر همه رو به کیش خود بیند".
رابرت پاهاشو رو دراز کرد و دستشو پشت گردنش بهم قفل کرد و گفت:
-خب منظور؟!
با پوزخند گفتم:
-یعنی بقیه رو مثل خودشون میدونه!
بعضیا زدن زیرخنده!رومو برگدونم و یه لبخند کوچیک رو لب اقای اسمیت دیدم!خاک برسر بی دست و پات کنن!
تا اخر کلاس تا تونستن تیکه بارونم کردن ولی حتی رومو برنگردوندم که نگاشون کنم !مطمئنم اگه کم محلی کنم بیشتر حالشون گرفته میشه!!
یه نگاه به ساعتم کردم الان دیگه باید زنگ بخوره!!!سرمم درد گرفت بود میخواستم برم خونه یه دل سیر بخوابم...
بالاخره زنگ خورد و همزمان هم صدای جیغ بچه ها بلند شد!نگاه کن تو رو خدا!این نشون میده چقدر همه مشتاق مدرسه !!ولی خاک تو سرم اخه خودم هم الان داشتم ثانیه ها رو میشمردم که زودتر زنگ بخوره!یه لبخند کوچیک اومد رو لب که یهو صدای رابرت بلند شد:
-راهبه ی دیوونه هم داریم؟!هه واسه خودش الکی لبخند میزنه!
کیفمو انداختم رو شونم و برگشتم سمتش:
-داشتم به این فکر میکردم که الان میرم تو خونه وزوز یه سری ادممزخرف رو نمیشنوم!
از کلاس زدم.منتظر راننده بودم!امیدوارم دیر نکنه که اصلا حوصله صبرکردن نداشتم.یه دستی رو رو بازوم حس کردم..یه دختره دورگه با موهای قهوه ای بود رنگ بود..یکی از همکلاسیام بود ولی اسمش رو نمیدونستم.
-من کیت هستم باید سریع برم فقط خواستم یه چیزی رو بهت بگم!با گروه اونا بگو مگو نکن دردسر سازای مدرسن!!تا فردا بای.
حتی فرصت یه خدافظی رو هم بهم نداد و سریع رفت!هه دردسازای مدرسه!!هیچ خری نیستن ..من که کاری به کارشون ندارم اونا رو اعصاب هستن.....بهتره به حرفش گوش کنم نمیخوام واسم دردسری درست بشه چون میدونم با کوچیکترین دردسری که واسم پیش بیاد بابا منو از مدرسه میاره بیرون.راننده رو دیدم که یکم اونورتر از مدرسه وایساد.دویدم طرفش که یهو پام یه چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیفتم ولی سریع تعادل خودم رو حفظ کردم.برگشتم ببین چیه که دیدم پای ایان بوده!
-نیفتی خواهر!
سرمو با تاسف واسشون تکون دادم و به سرعت دور شدم!
***
-مدرسه چطور؟
-بد نبود ...
-امشب مهمون داریم یاسی
وای نه بازم!
-کی؟!
-یکی از همکارای باباته..ایرانیه.
یه نفس راحت کشیدم.
مهمونای بابا دیگه کم کم باید میرسیدن..رفتم تو اشپزخونه که ببینم اگه کاری مونده به مامان کمک کنم .
-مامان کاری نداری؟!
-کجا میخوای بری؟!
-نه منظورم این بود که کاری نداری انجام بدن؟!!
-اهان...تو از کی تاحالا کاری شدی؟!
-از الان.
-نه ندارم برو الان میرسن.
همون موقع صدای زنگ اومد.
یه خونواده ی سه نفره بودن..مرده ایرانی بود ولی زنش اهل همینجا بود.یه پسر حدودا 29-30 هم داشتن...اه چه ادم اخمویی!معلومه از اوناس که با یه من عسل هم نمیشه خوردشون.
حوصلم سررفته بود مامان و زنه که دارن واسه خودشون حرف میزن بابا و همکارش و اون پسره هم همش دارن درباره کار حرف میزن!مثلی که این پسره هم باهاشون کار میکنه.یه عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاقتم...اصلا دلم نمیخواست بیایم اینجا...همون ایرانه خودمون رو ترجیح میدم همه ی دوستام اونجان دلم واسه دلارام تنگ شده .اون موقع ها روزی نبود که همو نبینیم ولی الان 4روز که باهاش حرف نزدم...دلم خیلی واسش تنگ شده خواستم برم بهش زنگ بزنم که مامان واسه شام صدام کرد.
***
چشام به سختی باز میشد نمیدونم چجوری پله ها رو بالا رفتم و کلاسمو پیدا کردم.دم در کلاس خوردم به یکی و واسه اینکه نیفتم سفت گرفتمش.
بدون اینکه سرمو بگیرم بالا خوابالود گفتم:
-ببخشید حواسم نبود.
-اگه میخوای خودتو بندازی تو بغلم راه های اسونتری هم هست.
سرمو برگردونم و لبخند مزخرف ایان رو دیدم.
-اه دلم نمیخواد صبحم با صدای نخراشیده ی تو خراب کنم.
رفتم تو کلاس بیشتر نمیکتا پر بود یه جا کنار یه دختره خالی بود .
-میتونم اینجا بشینم....
با لحن خشکی جواب داد:
-بشین.
واه!چه ادم گنده دماغی...بسته ادامسم رو در اوردم یکی گذاشتم دهنم و به بغل دستیم هم تعارف کردم.
-نمیخوام.
به درک...صدای فرانک اومد که میگفت:
-هی خواهر من میخوام به من یه دونه بده.
بدون توجه کتابم رو دراوردم و گذاشتم رو میز که یهو یکی نشست رو میزم.
-کاری داری ؟
-با یه لحن اعصاب خوردکنی گفت:
-گفتم به منم ادامس بده.
میدونستم میخوان بهم گیر بدن و رو اعصابم راه برن پس بهتره ادامس رو بهش بدم قال قضیه رو بکنم.جعبه رو از تو کیفت دراوردم و انداختم تو بغلش گفتم:
-شرتت رو کم کن.
-منظور من که این نیست ..اونو بده.
به سمت دهنم اشاره کرد...اَاَاَییی ....دیگه داشتم جوش میوردم!میخواست ادامس دهنی منو بخوره!پسره ی نکبت...شیطونه میگه همچین بزنمش که تا قیامت به ادامس بگه سغّز...
صدای التماس امیز جک اومد که میگفت:
-فرانک میشه با من نصفش کنی؟!خیلی دلم میخواد بدونم اب دهن یه راهبه چه مزه ای میده...خواهش میکنم باشه؟
حالا هر5تاشون داشتن راجع اینکه چه مزه ای میده اظهار نظر میکردن..حس میکردم هرلحظه ممکنه قلبم از عصبانیت بایسته بچه های دیگه هم باهاشون یکی شده بودن و چرت و پرت میگفتم و منو مسخره میکردم...دلم میخواست پاشم و یه مشت بزنم تو صورت همشون ولی فقط عصبانیتم رو سر ادامسم خالی کردم و اونقدر فشارش دادم که گفتم هرلحضه ممکنه با دندونام یکی بشه..دختر بغل دستیم زد به پام بهش نگاه کردم که اروم گفت:
-کتابتو باز کن و شروع کن خوندن بهشون اهمیتی نده.
کتابو باز کردم خودم رو مشغول خوندن نشون دادن ولی مگه میشد حرفاشونو نشنید حرفاشون خیلی زننده و تحقیرامیز بود به خودم قول دادم یه روزی کارشون رو تلافی کنم....
یهو صورت ایان اومد جلو صورتم جوری که نفساش رو میتونستم حس کنم احساس تنفر کردم .
-خب چی شده راهبه کوچولو؟!
-میدونی دورنمات قشنگتره؟!اصلا از جلو به نظر خوب نمیای!بهتره با کسی رخ به رخ نشی.
سرش رو با عصبنایت کشید و عقب ..تا خواست دهن باز کنه معلم اومد .ایان نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت که فورا پیامشو گرفتم:تلافی!!!!!!!!!!
این زنگ هم مثل دیروز همون اش بود همون کاسه به دختر کناریم که حالا فهمیده بود اسمش سارا بود گفتم:
-اینجا همیش اینجوریه؟!هیچکس اینا رو خفه نمیکنه؟!
-فقط سعی کن بهشون توجهی نکنی .
ولی مگه میشه؟!به نظرم نفرت انگیزترین ادمای رو زمین بودن!
***
نمیدونستم سرکدوم میز بشینم همه با دوستاشون نشسته بودن و میخندیدن ولی من که دوستی نداشتم..سارا رو دیدم که رو یه میز تنها نشسته و داره کتاب میخونه غذام رو تو دستم فشردم و به خودم این امید رو دادم که شاید اون یه خورده تحویلم بگیره.
-سارا میتونم کنارت شینم.
فقط سرشو تکون داد.با حرص نشستم روبروش و گفتم:
-اون سر 10 کیلویی رو تکون میدی ولی نمیتونی یه زبون 10 گرمی رو تکون بلدی؟
با تعجب بهم نگاهی کردم و زد زیرخنده!..
-چته ؟!جک گفتم؟!
خندشو جمع و جور کرد و گفت:
-نه ولی حرف باحالی زدی!
-چرا تنها نشستی؟!
دوباره سرشو کرد تو کتابش و گفت:
-دوستی ندارم.
-جدی؟!پس مثل منی!
شونه هاشو انداخت بالا.
غذای مدرسه به نظر خوب میومد !لااقل مزش به مذاشقم خوب بود...اروم اروم داشتم میخوردم حوصلم سررفته بود سارا همین جور سرش تو کتابش.کتاب رو از دستش کشیدم بیرون و بستمش.
-هی چیکار میکنی؟!
-ببین من حوصلم سررفته..نه من تو رو میشناسم نه تو منو ولی حداقل یه نقظه مشترک داریم اونم اینه که هیچ کدوم دوستی نداریم پش شاید بتونیم باهم دوست باشیم !
-من علاقه ای به دوستی ندارم.
-ولی من خیلی علاقه دارم.
با اخم گفت :
-میشه کتابم رو بدی؟!
-نه نمیشه!
قبل اینکه حرفی بزنه سریع گفتم:
-ولش کن اون کتابو بیا همینجور که میخوریم حرف بزنیم.
با کلافگی گفت :
-مثلا از چی؟!
-از هرچی...کم کم خودش میاد
-چی خودش میاد؟!
-حرف...مثلا اینکه این کتابی که داری میخونی چیه؟!رمان هست؟!
-اره یه جورایی ولی زیاد جالب نیست !
-راستی اون 5تا چرا اینقدر احساس بزرگی میکنن و هرکاری میخوان میکنم بدون اینکه کسی بهشون چیزی بگه؟!
به سمت اون گروه 5نفری نگاهی انداخت و گفت:
-بهتره زیاد بهشون پیله نکنی ..همه ازشون حساب میبرن مدرسه به دو دسته تقسیم میشه:یا کسایی که طرفدارشونن یا کسای که کاری به کارشون ندارن ..کسی نیست که باهاشون مخالفت کنه فکر نکنم جز اون گروهی باشی که طرفدارشون باشی پس بهتره بری تو گروه بی طرف و این سال اخری با خیال راحت درس بخونی.
-ولی خیلی خودخواهن!
با نفرت نگاهی بهشون انداختم.
-بهتره بیخیال بشی وگرنه مدرسه رو واست جهنم میکنن .. جک و رابرت و جیمز از سال اول اینجا بود ولی ایان و رابرت از پارسال اومدن....درساشون افتضاح هست..ایان سال سوم رو دوبار خونده.
-جدی میگی؟!واسش خسته کننده نبوده که یه سال رو دوبار بخونه!!
-اونا که به این چیزا اهمیتی نمیدن فقط میان مدرسه که یکم عقده های درونیشون رو بیرون بریزن مطمئنا اگه هر سال رو هم محبور باشن 10بار بخونن هم زیاد واسشون فرقی نمیکرد.
یه قاشق گذاشت دهنش و دوباره ادامه داد:
-بینشون ایان و فرانک حال به هم زن ترن...با بیشتر دخترای خوشگل مدرسه لاس زدن..حال هم گیر دادن به اون سال سومی.
یه نگاه بهشون انداختم رابرت و جک و جیمز داشتن حرف میزدن و میخندیدن ولی ایان و فرانک سر میز با سه تا دختر نشسته بودن و ایان دستش دوره یه دختره لوند با پوست روشن بود ..دختره چشاش داشت برق میزد فکر کنم از خوشحالی میخواست پردربیاره.
خاک بر سرت کنن که ابرو جامعه دخترا رو بردی!!اخه ادم واسه یه پسر اینقدر ذوق میکنه؟!
-اگه غذاتو تموم کردی پاشو بریم.
همراش بلند شدم و رفتم تو کلاس ....بعد چنددقیقه سر و کله ی بقیه بچه ها هم پیدا شد و در اخر هم اون 5تا نفرت انگیز اومدن ایان داشت تعریف میکرد که واسه فردا با دختره قرار گذاشته....یه دختر با حرص نشست رو میز جلویی ما گفتم هرلحظه ممکنه پاشه سرشو بکوبه تو دیوار!چرا اینقدر عصبانی؟!
صدای سارا اومد که به دختره میگفت:
-چته جنی؟!از این که ایان پیچوندتت داری اتیش میگیری؟!
سریع سرش رو برگردوند جوری که گفتم الان که صدای ترق ترق استخونای گردنش بلند شه.
-جلوی چشمم رفته با اون دختره ریخته رو هم ...
چندتا نفس صدا دار کشید داشتم از عصبانیت منفجر میشد
-ای بابا بی خیال جنی تو که دیگه اونا رو میشناسی تا یه هفته با دختره لاس میزنه بعد میره سراغ یکی دیگه!از اون همون اولش هم نباید باهاش دوست میشدی.
وا یعنی اینقدر عوضی؟!-
-بدتر از اینا!هر5تاشون همینجورن هفته ی پیش رابرت وسط سالن ناهارخوری کریستانا رو بوسید میدونی بعدش چی شد؟!
با کنجکاوی گفتم چی شد؟!
یه لبخند شیطانی زد و گفت:
-بعدش همین که کریستانا اومد کنارش بشینه گفت:
هی کریس من از رژ لبای مارکدار خوشم میاد!دفعه ی بعد یکیشو بخر ...بعد هم از سرجاش بلند شد و رفت طرف یه سال دومی گفت:
-به نظر رژ لبای تو مارکدارن..ببینم اسمت چی بود؟!..بعد هم دست دختره رو گرفت و باهم رفتن بیرون.
داشتم سعی میکردم که فکم رو کف زمین جمع کنم!من اگه جای اون دختره کریستانا بود همونجا خونشو میخوردم !اون دختره ی سال دومی چقدر بدبخت بوده که همراش رفته!
-اون سال دومی هیچ کاری نکرد؟!مثلا اینکه برو گمشو..خیلی عوضی هستی؟...حرفی فشی لگدی...هیچکاری نکرد؟
-چرا یه کاری کرد.
با ذوق گفتم: چی؟!
-یه لبخند زد و همراش رفت.
از رو ناامیدی سرم رو تکون دادم.چه دختره احمقی!تا جایی که تونسته شخصیت خودشو اورده پایین!..تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم و دیگه هرچی گفتن چیزی نگم..مطمئنا زود دست از سرم برمیدارن..منم میخوام برم تو اون گروه بی طرف!
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/post_thanks.gif:-4-:
راهبۀ من | مُحی کاربر انجمن
]]>
+ نوشته شده در 24 آذر
2012ساعت 15:53: توسط علی بازدید <-PostHit->
|